آرشیو مطالب منتشر شده در نشریه رهایی زن: قرنطينه قسمت دوم

0
29

آرشیو مطالب منتشر شده در نشریه رهایی زن: قرنطينه قسمت دوم

آرشیو مطالب منتشر شده در نشریه رهایی زن: قرنطينه قسمت دوم

قرنطينه قسمت دوم

.

فرخنده آشنا

نادري به كمك
بختياري آمد و لگدي به من زد و بختياري را كشيد و از سلول برد. من تازه به خودم
امدم كه چه كرده ام .تمام تنم ميلرزيد. با خودم تكرار كردم : بي شرف ها! يكي از
زنداني ها فرياد زد :”دائم مي ائيد سلول و زنداني را ميزنيد.شما ها حق اين
كار را نداريد.” اي داد اين ديگر كي بود.شرايط را دارد بدتر ميكند.حالا ديگر
از عواقب كارم ترسيده بودم . چرا نتوانسته بودم خودم را كنترل كنم. صداي پا در
راهرو امد و ناگهان درب سلولم باز شد.نادري بود .گفت:زود باش!چادر و چشم بند كن
بيا بيرون.”زد تو سرم و چشم بند را كشيد پايين تر. من هيچ نگفتم. نادري مرا
كشيد و برد به طرف دفتر زندان.مرا بيرون دفتر نگه داشت.كوليوند (پاسدار مرد )از
راه رسيد و چند مشت و لگد زد.اعتراض كردم كه چرا ميزني؟نادري گفت:”دائم در
حال ورجه وورجه كردن در سلول است.صدا از خودش در مياورد.اواز ميخواند و مي
خندد.”كوليوند گفت:”خب ديوانه است ديگه! هر وقت زمانش شد بفرستيدش
تيمارستان.” صبحي (رئيس زندان
) امد .از چشم بندم
يك نخ كشيده بودم و سايه ها را ميديدم.با دستش اشاره كرد كه مرا داخل دفتر ببرند
.پشت سر صبحي وارد دفتر شديم.صبحي پشت ميزش نشست و گفت :سگ كمونيست حالا به
خواهران ما توهين ميكني ؟مثل اينكه متوجه نيستي كه كجا هستي .ساواكي ها شرف دارن
به كثافت هايي مثل شما سگ كمونيست هاي نجس.انها حداقل مي فهمند توبه يعني چه.تو
كثافت چي ؟حيف نون كه به شما نجس ها ميدهيم .بايد بيندازيم جلو سگ ها .فكر نميكنم حتي
سگ ها هم شما نجس ها را تكه پاره كنند.”و از پشت ميزش بلند شد و بطرفم امد.من
پا هايم را روي زمين سفت كردم تا اگر ضربه اي زد نقش زمين نشوم.تا به من رسيد يك
سيلي محكم به صورتم زد.من تلو خوردم ولي نيافتادم.صبحي گفت:عوضي پتياره !يك بار
ديگر به خواهرانمان بگويي”نگهبان”زبانت را از حلقومت در مي أورم
.فهميدي؟بايد به اينها بگويي خواهر.”من جواب دادم :اينها خواهر من
نيستند.صبحي به نادري گفت خواهر شما بفرمائيد بيرون.وقتي نادري رفت صبحي دستش را
برد زير چانه ام و سرم را بلند كرد .طوري كه ميتوانستم از زير چشم بند ته ريش اش
را ببينم .صورتش را به صورتم نزديك تر كرد و گفت :”اگر بخواهي قهرمان بازي در
بياوري ميدهم برادران پاسدار كاري باهات بكنند كه حرف زدن هم يادت برود.”
چادر مرا كشيد و تحويل نادري داد . …ادامه دارد

قالب وردپرس